تبليغاتX
براي خود خود خودت 4U

براي خود خود خودت 4U

شخصی

سلام به همگی الان دارم از تو دانشگاه این پیغاما میزارم آخرین روز کلاسم هست و از فردا باید بشینم سر درسای کوفتی

خدا این ترما به خیر بگذرونه

ا م ت ح ا ن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:11  توسط نازی  | 

بازم درس بازم امتحان بازم بیخوابی بازم بداخلاقی.......

من که دیگه خسته شدم تقریباْ یک ماه دیگه تا شروع امتحاناتم باقی مونده اما از الان مجبورم بیخوابی بکشم صبح تا ساعت ۵ عصر که سر کار هستم و وقتی میام خونه شبیه معتادی هستم که گویا عمریه مواد بهش نرسیده میرم تو تختم و تا چشماما روی هم میزارم نمیدونم چه جوری به عالم خواب میرم شبم که میشه با بی حوصلگی پامیشم و میرم سر کتابام تا ساعت ۲ نصفه شب....

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اصلاْ واسه چی دارم زندگی میکنم اصلا تو این دنیا دارم چیکار میکنم شاید اشتباهی اتوبوسما سوار شدم نمیدونم

تنها چیزی که شاید دست خود آدما نیست به دنیا اومدنش و از دنیا رفتنش باشه من که فکر میکنم اولین شب آرامشم وقتیه که بزارنم تو قبر اما اونجا هم فکر نکنم آرامشی برای من باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:48  توسط نازی  | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی!'

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!'

خداوند جواب داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!'

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

( من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم)
n.m
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:31  توسط نازی  | 

هر کس ندونه میگه انگار چند نفر در روز وبلاگ این دختره را نگاه میکنن که این قدر مطلب میزاره توش

من واسه خودم مینویسم همین و اصلا واسم مهم نیست چند نفر نگاهشون میکنن البته خوشحال میشم وقتی دوستام میان اینجا

گرچه چشمان تو جز در پی زیبائی نیست

دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست

سود در آینه ها خیره شدن چیزی جز دو برابر شدن غصه تنهایی نیست

 بی سبب بر لب ساحل مکش این قایق را قایقت را بشکن !

 روح تو دریایی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:25  توسط نازی  | 

سلام به همه دوستای گلم

اولین پست تو سال جدیده و میخوام در مورد تولد مجازی بنیامین بنویسم

به من که خیلی خوش گذشت تجربه جالبی بود

البته بهتر میشد اگه سر کلاس نبودم

به خدا چشمام کور شد از بس با گوشی تو اینترنت چرخ زدم

بازم تولدشا تبریک میگمتولدت مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:48  توسط نازی  | 

دروددددددددددددددد به همه دوستای خودم که شاید تعدادشون از ۴ تا تجاوز نکنه آخه من اینجا را به ۵ نفر بیشتر نشون ندادم

هر وقت دلم میگیره میام اینجا واسه خودم یه چیزی مینویسم و میرم آخه اینجوری یه کم آروم میشم مثل الان

امروز روز آخری هست که میام سر کار البته منظورم امسال هست. باورتون نمیشه پشه پر نمیزنه بعضی وقتا از سکوت اینجا میترسم صبح رییسم بهم عیدی داد باورتون نمیشه ۵۰ هزار تومان من که داشتم بال در میوردم آخه تا حالا از رییسام این قدر کادو نگرفته بودم...

خوب دیگه حرف زدن بسه امیدوارم سال خوبی داشته باشید

عید همگی مبارک

noroz

moshسال موش مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:21  توسط نازی  | 

آتیش بازی در حد کمش خوبه اما زیادش دردسره

11

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:31  توسط نازی  | 

رندان سلامت می​کنند جان را غلامت می​کننددر عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشترغوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگرافسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسیای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زوای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیاحیران کن و بی​رنج کن ویران کن و پرگنج کنشهری ز تو زیر و زبر هم بی​خبر هم باخبرآن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگوآن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگوآن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیستآن جان بی​چون را بگو وان دام مجنون را بگوآن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگوآن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگوآن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگوآن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگوای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا مستی ز جامت می​کنند مستان سلامت می​کنندوز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می​کنندخورشید ربانی نگر مستان سلامت می​کنندبی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می​کنندمن کس نمی​دانم جز او مستان سلامت می​کنندوی شاه طراران بیا مستان سلامت می​کنندنقد ابد را سنج کن مستان سلامت می​کنندوی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می​کنندوان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می​کنندوان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می​کنندآن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می​کنندوان در مکنون را بگو مستان سلامت می​کنندوان یار و همدم را بگو مستان سلامت می​کنندوان طور سینا را بگو مستان سلامت می​کنندوان نور روزم را بگو مستان سلامت می​کنندوان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می​کنندای از تو جان​ها آشنا مستان سلامت می​کنند
molana
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:40  توسط نازی  | 

سلام به همگی دوستان

فردا اربعین حیسنی است دلم خیلی گرفته شب مامان بزرگم نظری دارن

حلیم

یه گله جمع میشن اونجا

دلم گرفته ای خدا طاقت ندارم          دلم گرفته نمیخوام اینجا بمونم

arbain

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:4  توسط نازی  | 

مبارک

فقط همینا میتونم بگم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:54  توسط نازی  |