تبليغاتX
براي خود خود خودت 4U

براي خود خود خودت 4U

شخصی

فراموش

چه قدر زود آدما همدیگه را فراموش میکنن

f

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:43  توسط نازی  | 

یه روز در سال که بهش میگن روز تولد

سلام

    امروز ۱۷ آذره یعنی روزی که ۲۴ سال پیش یه اعجوبه به نام معصوم پا به روی کره خاکی گذاشت و یه جورایی هم تاریخ کشف انرژی اتمی اعلام شد. امروز با خودم داشتم فکر میکردم که چه قدر تولد گرفتن مسخره و بیمزه است فقط واسه بچه ها خوبه اما واسه برزگترها یه جور شیره مالیدن سر خودشون من یکی که اون قدر بدبختی دارم که نمیدونم امشب چه جوری جیم شم و مهمونا سرم خراب نشن حوصله هیچ کدوما ندارم .

به هر حال تولدم مبارک

تولد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:43  توسط نازی  | 

زندگی بی عشق مرگ است

سلام نمیدونم چی باید بگم

اما میدونم که دیگه از زندگی سیر شدم همه جوره

عشق به زندگی و کار و درس و دوست و .... دیگه تموم شد برام مهم نیست چی میخواد پیش بیاد

؟

صبر می کنم
آرام ..آرام
میگذارم تمام لذت محبتی که
در تمام این چند سال
ساکت و ساده و بی ادعا
بر خلاف تمام عاشقان مشهور قصه ها
در وجودم دمیدی
بار دیگر
خروشان و سر به زیر
جاری شود به تمام تنهایی ام.

غرق شوم در لحظه هایی که هرگز نخواهند آمد...

دلم میخواهد سرم را روی زمین بگذارم
و به موسیقی گرم خاک گوش دهم
تا سرد و سردتر شود
و نفس نفس هایش را بشمرم...

سرنوشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:35  توسط نازی  | 

من اومدم بعد از یه تابستون پر ماجرا

دروووووووووووووووود به همه

دلم براتون تنگ شده بود ببخشید این مدت تو سفر بودم و امکان دسترسی به اینترنت فقط با گوشیم بود البته مدام سایتها را نگاه میکردم اما حوصله نظر دادن نداشتم

تابستون

تابستون با یه مسافرت آغاز شد من مسئول اردوی دانشجویان دختر دانشکده محل کارم شدم. رفتیم شیراز اردوی ۴۸ ساعته جای همگی خالی اولش خیلی حرص خوردم اما بعد بیخیال شدم و شروع کردم به دستور دادن زیارت شاهچراغ -تخت جمشید-باغ عفیف آباد - باغ دلگشا - مقبره سعدی و حافظ و در نهایت بهشت گمشده ...

شيراز

خسته و کوفته برگشتم و نیومده رفتم سراغ ترم تابستونی دیگه حالم از هر چی درس و کتاب و استاده به هم میخوره  امتحانا را دادم . آخریش ۴ شهریور بود روزی که از امتحان برگشتم متوجه شدم قراره فرداش بریم مشهد رفتیم خیلی خیلی جای شما خالی

روز اول ماه رمضون برگشتیم و نیومده هم رفتم سر کار چقدر تابستون زود تموم شد مگه نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:26  توسط نازی  | 

اتمام کلاس اول بدبختی

سلام به همگی الان دارم از تو دانشگاه این پیغاما میزارم آخرین روز کلاسم هست و از فردا باید بشینم سر درسای کوفتی

خدا این ترما به خیر بگذرونه

ا م ت ح ا ن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:11  توسط نازی  | 

امتحان مزخرفترین مسئله تحصیل

بازم درس بازم امتحان بازم بیخوابی بازم بداخلاقی.......

من که دیگه خسته شدم تقریباْ یک ماه دیگه تا شروع امتحاناتم باقی مونده اما از الان مجبورم بیخوابی بکشم صبح تا ساعت ۵ عصر که سر کار هستم و وقتی میام خونه شبیه معتادی هستم که گویا عمریه مواد بهش نرسیده میرم تو تختم و تا چشماما روی هم میزارم نمیدونم چه جوری به عالم خواب میرم شبم که میشه با بی حوصلگی پامیشم و میرم سر کتابام تا ساعت ۲ نصفه شب....

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اصلاْ واسه چی دارم زندگی میکنم اصلا تو این دنیا دارم چیکار میکنم شاید اشتباهی اتوبوسما سوار شدم نمیدونم

تنها چیزی که شاید دست خود آدما نیست به دنیا اومدنش و از دنیا رفتنش باشه من که فکر میکنم اولین شب آرامشم وقتیه که بزارنم تو قبر اما اونجا هم فکر نکنم آرامشی برای من باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:48  توسط نازی  | 

بهشت جهنم قاشق

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی!'

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!'

خداوند جواب داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!'

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

( من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم)
n.m
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:31  توسط نازی  | 

تنهایی

هر کس ندونه میگه انگار چند نفر در روز وبلاگ این دختره را نگاه میکنن که این قدر مطلب میزاره توش

من واسه خودم مینویسم همین و اصلا واسم مهم نیست چند نفر نگاهشون میکنن البته خوشحال میشم وقتی دوستام میان اینجا

گرچه چشمان تو جز در پی زیبائی نیست

دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست

سود در آینه ها خیره شدن چیزی جز دو برابر شدن غصه تنهایی نیست

 بی سبب بر لب ساحل مکش این قایق را قایقت را بشکن !

 روح تو دریایی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:25  توسط نازی  | 

تولد در دنیای مجازی

سلام به همه دوستای گلم

اولین پست تو سال جدیده و میخوام در مورد تولد مجازی بنیامین بنویسم

به من که خیلی خوش گذشت تجربه جالبی بود

البته بهتر میشد اگه سر کلاس نبودم

به خدا چشمام کور شد از بس با گوشی تو اینترنت چرخ زدم

بازم تولدشا تبریک میگمتولدت مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:48  توسط نازی  | 

سال نو مبارک

دروددددددددددددددد به همه دوستای خودم که شاید تعدادشون از ۴ تا تجاوز نکنه آخه من اینجا را به ۵ نفر بیشتر نشون ندادم

هر وقت دلم میگیره میام اینجا واسه خودم یه چیزی مینویسم و میرم آخه اینجوری یه کم آروم میشم مثل الان

امروز روز آخری هست که میام سر کار البته منظورم امسال هست. باورتون نمیشه پشه پر نمیزنه بعضی وقتا از سکوت اینجا میترسم صبح رییسم بهم عیدی داد باورتون نمیشه ۵۰ هزار تومان من که داشتم بال در میوردم آخه تا حالا از رییسام این قدر کادو نگرفته بودم...

خوب دیگه حرف زدن بسه امیدوارم سال خوبی داشته باشید

عید همگی مبارک

noroz

moshسال موش مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:21  توسط نازی  |