تبليغاتX
براي خود خود خودت 4U

براي خود خود خودت 4U

شخصی

مادر

mathar

      مادر روزت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 15:2  توسط نازی  | 

سلام خوبيد دوستان بذاريد تا از كنكور براتون بنويسم:

من تو اين سه روز تو كنكور بودم مسئول بودم و كاراي زيادي انجام دادم در ضمن پدرمم در اومد و اما اولين آزمون رياضي بود بچه هاي خرخون و منگل البته به كسي بر نخوره من خودم رياضي بودم. از پارسال راحت تر بود و بچه ها راضي بودن ولي بازم وقت كم آوردن . بچه هاي آروم و مودب

امتحان دوم بچه هاي هنر بودن خيلي بچه هاي باحالي بودن خوش تيپ خوشگل و با مزه اصلا قيد كنكور نبودن فكر كنم فقط واسه كيك اومده بودن 2 ساعت مونده به پايان امتحان ميخواستن برن و چون قانونن نميتونستن برن شيطنتا شروع شد دفترچه ها را بستن و از دم دست ميگرفتن و ميخواستن كه ببرمشون دستشويي باور كنيد كمر دردي گرفتم كه ديگه نميتونستم بشينم . بعد از دستشويي نقشه جديدي كشيدن يكيشون شروع كرد به بشكن زدن دومي شوت ميزد و سوميم حركات موزون انجام ميداد منم فقط نگاشون ميكردم نميدونم يكيشون چه طوري همه برقا را خاموش كرد همه جا تاريك شد آخه امتحان تا ساعت 7:30 طول كشيد خلاصه3 دقيقه مونده تا آخر امتحان براي رهايي از دست شيطنت هاي اونا مجبور شدم بگم چشماتونا ببنديد و واسه خودتون 180 تا خر شاخدار بشماريد و تا اونا اومدن بفهمن خر اصلا شاخ نداره خداراشكر امتحان تموم شد

سومين امتحان تجربي بود بچه هايي كه همه به عشق دكتري اومده بودن و از شدت استرس همشون مريض بودن وبر عكس هنريا تا آخر امتحان اصلا جيك      نزدن................

و اما بشنويد از كنكور زبان همه خسته و درب و داغون بودن نيم ساعت بيشتر نگذشته سرشونا ميذاشتن و ميخوابيدن بيچاره ها انگار عمري بود خواب به چشمشون نيومده بود دلم واسشون سوخت.

كنكور آخر كنكور ادبيات و علوم انساني بود تعدادشون خيلي زياد بود همه چيز خوب بود تا زماني كه درا بستن و تازه اون موقع ماجرا شروع شد دختري كه دير رسيد و كارت شناسايي معتبر نداشت باورت ميشه بهزاد تا 3 ساعت پشت در نشسته بود وگريه ميكرد از بس جيغ زده بود صداش گرفته بود آمبولانس  اومد آتش نشاني پليس ...و اون دست بردار نبود تحديد كرد خودشا ميكشه  همه خيلي ناراحت شده بودن واقعا حقش نبود بيخيال

 

صحنه هاي جالبي هم ديدم تو كنكور كه بعضياشم درد آور بودن:

دختري كه يه شاخه گل سرخ آورد گذاشت رو صندلي خواهرش كه سه روز پيش از كنكور فوت كرده بود.

دختري كه در زمان برگذاري كنكور از من خواست ببرمش دستشويي تا سيگاربكشه.

كسي كه بين دعاي آيت الكرسي تقلب گذاشته بود و رسوا شد.

 

بالاخره با همه خوب و بدش تموم شد اما من نميدونم اين ماجراي كنكور تا كي ميخواد ادامه پيدا كنه فقط اميدوارم اونايي كه واقعا حقشون برن دانشگاه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:7  توسط نازی  |