باران
باران ،اینچنین دل مرا بردی
باران ، دم به دم مرا تو آزردی
باران ،سرنوشتم را به یاد آور
باران ، سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
بازهم ...آمدی تو بر سر راهم
آی عشق...می کنی دوباره گمراهم
دیری است قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
خسته از صدای زنجیر است
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:58  توسط نازی
|


